خرید بک لینک

حیف .. دنیای عجیبی است حتی در وبلاگ خودم هم نمی توانم خاطراتم را بنویسم لازم دیدم به چند نفر از خوانندگان عزیزم تبیین بدم درست میگین... اگه گفتم خاطراتم رو میخوام بنویسم گفتین اگه خاطراتت ازون سالهاس چطور یادت مونده چی گفتید و در چه حالی گفتین ؟ بله درسته خواننده عزیزم این حرف درست بود اگر من مطالبی که نوشتم ، من‌درآوردی بود ولی من خاطراتم رو همیشه می نویسم حتی همین الان هم دفتر خاطراتم کنارمه ..

برچسب: نویسنده: متین محبی تاريخ: پنجشنبه 29 مرداد 1405 ساعت: 18:32

یک روز سرت به سنگ خواهد خورد..۲قرار شد در هتل عباسی اصفهان او و مادرش با هم بیایند و من او را از نزدیک ببینم.وقتی که به اصفهان رسیدم از اتوبوس پیاده شدم و بعد با تاکسی به طرف چهارباغ رفتم.دل توی دلم نبود.بیقراری و دلشوره از یک طرف و پیامک های او از طرف دیگروارد لابی هتل شدممن از قم آمده بودم و او و مادرش از خیابان مولوی باید میآمدند. اما با این حال من حدود نیم ساعت زودتر از او رسیدم.گارسون لابی هتل چند مرتبه آمد و مرا به چای و قهوه دعوت کرد..اما آنقدر دلهره داشتم که چیزی از گلویم پایین نمیرفت...!میخواستم خودم را بزرگتر از آنچه هستم نشان دهم برای همین اندام لاغرم را میان پالتوی سیاهم مخفی کردم و پس از چند پیام و تماس بالاخره آمد..اما نه با مادرش بلکه با خواهر کوچکترشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: متین محبی تاريخ: پنجشنبه 26 بهمن 1402 ساعت: 15:06

یک روز سرت به سنگ خواهد خورد..۳برای شب وعده گرفته بودیم که مراسم خواستگاری را برگزار کنیم.جاده انگار کش میآورد..هرچه میرفتیم اصفهان انگار دورتر میشدچشم هایم را روی هم گذاشته بودم و در دل دعا دعا میکردم که امشب به خوبی و خوشی بگذرد..بالاخره به اصفهان رسیدیمآدرس شان را به هزار بدبختی پیدا کردیم و با چندین بار تماس و فرستادن لوکیشن و آمدن سر خیابان بالاخره به مقصد رسیدیم.اما چشمت روز بد نبیند!ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: متین محبی تاريخ: پنجشنبه 26 بهمن 1402 ساعت: 15:06

حیف .. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: متین محبی تاريخ: پنجشنبه 26 بهمن 1402 ساعت: 15:06

دید و بازدیدها که تمام شد از خانواده محبوب خداحافظی کردم و به قم برگشتم.قرارمان این شد که بعد از امتحانات چهارم تیرماه ۸۶ عروسی را رفسنجان برگزار کنیم.باید قم یک خانه اجاره میکردم و قبل از عروسی جهاز خودم و محبوبه را میچیدیم.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: متین محبی تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1402 ساعت: 1:25

نزدیک قم که رسیدیم یک دفعه سرفه ای کرد و همهی پوست ها و . . را قورت داد داشت خفه میشد که از آبسردکن ماشین یک لیوان آب سرد دادمش که بخوردادامه مطلب

برچسب: نویسنده: متین محبی تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1402 ساعت: 1:25

عصر با محبوبه و مادر و همسر رضا به بازار رفتیم برای خرید عید.مادرم از رانندگی من تعریف میکرد و ذوق کرده بود که کنارم نشسته بود چون داشتیم بعد از چندین سال که اعیاد خانه نبودم با ماشین خودم آنها را بازار میبردم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: متین محبی تاريخ: شنبه 31 تير 1402 ساعت: 12:52

دید و بازدیدها که تمام شد از خانواده محبوب خداحافظی کردم و به قم برگشتم.قرارمان این شد که بعد از امتحانات چهارم تیرماه ۸۶ عروسی را رفسنجان برگزار کنیم.باید قم یک خانه اجاره میکردم و قبل از عروسی جهاز خودم و محبوبه را میچیدیم.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: متین محبی تاريخ: شنبه 31 تير 1402 ساعت: 12:52

از خجالت داشتم آب میشدم که خواهرم جلو آمد و بلند گفت: عه این آقا هم بلد است خجالت بکشد و سرخ شودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: متین محبی تاريخ: شنبه 31 تير 1402 ساعت: 12:52

این داستان را ابن جوزی نقل میکند که:در بلخ مردی علوی [ از سادات منتسب به امیرالمؤمنین علی(ع) ] زندگی میکرد تا اینکه بیمار شد و بعد از دنیا رفت.*⃣ همسرش گفت: با دخترانم به سمرقند رفتم، تا مردم کمتر ما را سرزنش کنند و در سرمای شدید وارد این شهر شدم و دخترانم را به مسجد بردم و خودم برای تهیّه چیزی بیرون آمدم.دیدم مردم در اطراف شیخی اجتماع کرده اند،پرسیدم: او کیست؟گفتند: شیخ شهر است.من نیز نزد او رفتم و حال و روزم را شرح دادمولی او گفت: دلیلی بر سیادتت بیاور؟و توجّهی به من نکرد و من هم به مسجد بازگشتم.در راه پیر مردی را در مغازه ای دیدم که تعدادی در اطرافش جمع اند،*پرسیدم: او کیست؟*گفتند: او شخصی مجوسی است،با خود گفتم: نزد او بروم شاید فرجی شود؟*لذا نزد وی رفته و جریان را شرح دادم.او خادم را صدا زد و گفت: برو و همسرم را خبر کن، تا به اینجا بیاید،*پس از چند لحظه بانویی با چند کنیز بیرون آمد.شوهرش به او گفت: با این زن به فلان مسجد برو و دخترانش را به خانه بیاور.*سیده میگوید: همراه این زن به منزل او آمدیم و جایی را در خانه اش به ما اختصاص داد و به حمام برد و لباسهای فاخر بر ما پوشاندو انواع خوراکها را به ما داد و آن شب را به راحتی سپری کردیم.*در نیمه های شب شیخ مسلمان شهر در خواب دید، قیامت برپاست و پرچم پیامبر(ص) بر بالای سرش بلند شد.در آنجا قصری سبز را دید و پرسید: این قصر از آن کیست؟*پیامبر(ص)فرمود: از آن یک مسلمان است.شیخ جلو میرود و پیامبر(ص) از او روی میگرداند*عرض میکند: یا رسول اللَّه(ص) من مسلمانم چرا از من اعراض میکنی؟فرمود: دلیل بیاور که مسلمانی؟*شیخ سرگردان شد، و نتوانست چیزی بگوید.ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: متین محبی تاريخ: يکشنبه 11 ارديبهشت 1401 ساعت: 2:27

این داستان را ابن جوزی نقل میکند که:در بلخ مردی علوی [ از سادات منتسب به امیرالمؤمنین علی(ع) ] زندگی میکرد تا اینکه بیمار شد و بعد از دنیا رفت.*⃣ همسرش گفت: با دخترانم به سمرقند رفتم، تا مردم کمتر ما ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: متین محبی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1400 ساعت: 3:32

عادت به گله و شکایت کردن از زمین و زمان ندارم اما گاهی آنقدر روحم تحت تأثیر وقایع و اتفاقات اطرافم قرار میگیرد که تاب مقاومت نیاورده و زبان به گله باز میشود.
وقتی بعد از بیست سال که در حوزه علمیه باشی و دیگران طوری قضاوتت کنند که انگار تو را مقصر تمامی مشکلات و نداریهایشان، دلتنگی ها ، شرمندگی ها و هزاران هزار اتفاقی که بلای جان زندگی هایشان شده است میدانند تو باشی چه میکنی؟!

میترسم از این که طولانی شود پس ادامه در ادامه...

برچسب: نویسنده: متین محبی تاريخ: شنبه 9 شهريور 1398 ساعت: 13:06

سلام حاجی دینت کامل شد؟ سنگ هایت را به شیطان زدی؟! حاجی، لباست از جنس اعلاست؟ شنیدم حاج خانم بسیار ولخرجی کرده و چند النگو و سینه ریز گران خریده ... دل بچه ها را حسابی شاد کردهعروس ها و دامادها راضی بودند از سوغاتی ها ؟ حاجی جان خبر داری همسایه چند خانه بالاتر کلیه اش را فروخته تا برای دخترش جهاز بخرد ... ؟؟؟ دخترش 3 سال است مراسمش هرماه عقب افتاده ... طفلکی ها هفته قبل بعد از 3 سال مراسم ساده ای گرفتند و ازدواج کردند ... شنیدم دیشب شام مفصلی به مهمانها داده ای ... چند کودک گرسنه دم در هی اذیت میکردند ! و غذا می خواستند ...به قول خودت اینها دیگر چه می خادامه مطلب

برچسب: سلام حاجی,سلام حاجی زیارت قبول,سلام حاجي,عقارات حاجي سلام, نویسنده: متین محبی تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 17:32

سلام دوستان عزیزمچون درخواست زیادی از طرف دوستان بزرگوارم مبنی بر گذاشتن فایل هایی برای دانلود از بنده شده بود لذا این فایل سخنرانی از دکتر رفیعی رو که بسیار سعی کردم کم حجم باشه ولی هرکدام سی مگ بودن که با کمی تغییر در فرمت ها و ادیت فایل ها تونستم همه رو با هم به 30 مگابایت تبدیل کنم. به صورت فایل زیپ که شامل پنج سخنرانی از فاطمیه هست رو برای شما عزیزان میگذارم .امیدوارم بنده رو بخاطر غیبت طولانی مدتم ببخشید .فایل به صورت zip هست و پسوردش هم آدرس وبلاگ هست پسوورد : talabegi.blogfa.com ادامه مطلب

برچسب: سخنرانی دکتر رفیعی دهه فاطمیه,دانلود سخنرانی دکتر رفیعی دهه فاطمیه, نویسنده: متین محبی تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 17:32

چشم خشک ازچشم های ترخجالت می کشد چشمه وقتی خشک شد،دیگرخجالت می کشد بستن دربهر شرمنده شدن بی فایده ست این گداوقت کرم بهترخجالت می کشد طفل بازیگوش راشرمی نباشدازکسی بیشتر بادیدن مادرخجالت می کشد حتم دارم که قیامت هم ازاو شرمنده است با ورود فاطمه س ، محشرخجالت می کشد نامه ی اعمال نوکرهابه دست فاطمه ست آن قدر می بخشد و....نوکرخجالت می کشد آن چه مادر می کشد،دردش به دخترمی رسد گر بیفتد مادری،دخترخجالت می کشد هر کجا حرف "در"و "دیوار" و... از این چیزهاست چشم خشک از چشم های تر خجالت می کشد..چیزی نمیدانم برای گفتن ، حرفی نیست ...خدا به شما صبر دهد آقا جان ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: متین محبی تاريخ: شنبه 24 مهر 1395 ساعت: 17:32

صفحه بندی