
این داستان را ابن جوزی نقل میکند که:در بلخ مردی علوی [ از سادات منتسب به امیرالمؤمنین علی(ع) ] زندگی میکرد تا اینکه بیمار شد و بعد از دنیا رفت.*⃣ همسرش گفت: با دخترانم به سمرقند رفتم، تا مردم کمتر ما را سرزنش کنند و در سرمای شدید وارد این شهر شدم و دخترانم را به مسجد بردم و خودم برای تهیّه چیزی بیرون آمدم.دیدم مردم در اطراف شیخی اجتماع کرده اند،پرسیدم: او کیست؟گفتند: شیخ شهر است.من نیز نزد او رفتم و حال و روزم را شرح دادمولی او گفت: دلیلی بر سیادتت بیاور؟و توجّهی به من نکرد و من هم به مسجد بازگش...
ادامه مطلب
کم کم غروب ماه خدادیده میشود صدحیف ازاین بساط که برچیده میشود دراین بهاررحمت وغفران مغفرت خوشبخت ان کسییت که بخشیده میشود عیدسعید فطربرهمه دوستان و مخاطبان محترم مبارک... ...
ادامه مطلب