روزی که سرم به سنگ خورد سکانس هجدهم (عید نوروز ۱۳۸۶)

خرید بک لینک

عصر با محبوبه و مادر و همسر رضا به بازار رفتیم برای خرید عید.
مادرم از رانندگی من تعریف میکرد و ذوق کرده بود که کنارم نشسته بود چون داشتیم بعد از چندین سال که اعیاد خانه نبودم با ماشین خودم آنها را بازار میبردم درد دل طلبگی...

ما را در سایت درد دل طلبگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: شنبه 31 تير 1402 ساعت: 12:52

صفحه بندی