درد دل طلبگی

متن مرتبط با «شاید کمی هم بیشتر» در سایت درد دل طلبگی نوشته شده است

خاطراتم رو هم نوشته بودم اما ...

  • نیلوبلاگ

    حیف .. ...

    ادامه مطلب
  • روزی که سرم به سنگ خورد سکانس نوزدهم (عروسی)

  • نیلوبلاگ

    دید و بازدیدها که تمام شد از خانواده محبوب خداحافظی کردم و به قم برگشتم.قرارمان این شد که بعد از امتحانات چهارم تیرماه ۸۶ عروسی را رفسنجان برگزار کنیم.باید قم یک خانه اجاره میکردم و قبل از عروسی جهاز خودم و محبوبه را میچیدیم....

    ادامه مطلب
  • روزی که سرم به سنگ خورد سکانس هجدهم (عید نوروز ۱۳۸۶)

  • نیلوبلاگ

    عصر با محبوبه و مادر و همسر رضا به بازار رفتیم برای خرید عید.مادرم از رانندگی من تعریف میکرد و ذوق کرده بود که کنارم نشسته بود چون داشتیم بعد از چندین سال که اعیاد خانه نبودم با ماشین خودم آنها را بازار میبردم ...

    ادامه مطلب
  • روزی که سرم به سنگ خورد سکانس هجدهم (عروسی)

  • نیلوبلاگ

    دید و بازدیدها که تمام شد از خانواده محبوب خداحافظی کردم و به قم برگشتم.قرارمان این شد که بعد از امتحانات چهارم تیرماه ۸۶ عروسی را رفسنجان برگزار کنیم.باید قم یک خانه اجاره میکردم و قبل از عروسی جهاز خودم و محبوبه را میچیدیم....

    ادامه مطلب
  • شاید کمی بیش تر از درد دل ...

  • نیلوبلاگ

    نمی دانم درد دلهایم زیاد شده اند یا من کم..! انگار حرفی نیست کلمات را خوب ادا میکنم اما بعضی هاشان حرف دل نیست.. درد دل هستند ..! واژه هایم که ته می کشند تازه یادم می آید من کیستم .. به خودم می آیم تازه می فهمم که بیش از هیچ یا کمتر از آن هم نیستم .. واژه ها قهرند با من اما دیگران به .. اقتدای من .. دردهای مردم بیچاره را حرف های بیش و کم .. غصه های ناتمام مادر جانباز و گمنام .. فحش های آن جوان بیکار به من .... شنیدن داشتـــ ــ ـ..... غصه ها کم نیست بیش از پیش گشته پینه های دست بابایم، خوب یا...

    ادامه مطلب