روزی که سرم به سنگ خورد ۲

خرید بک لینک

یک روز سرت به سنگ خواهد خورد..۲

قرار شد در هتل عباسی اصفهان او و مادرش با هم بیایند و من او را از نزدیک ببینم.

وقتی که به اصفهان رسیدم از اتوبوس پیاده شدم و بعد با تاکسی به طرف چهارباغ رفتم.

دل توی دلم نبود.

بیقراری و دلشوره از یک طرف و پیامک های او از طرف دیگر

وارد لابی هتل شدم

من از قم آمده بودم و او و مادرش از خیابان مولوی باید میآمدند. اما با این حال من حدود نیم ساعت زودتر از او رسیدم.

گارسون لابی هتل چند مرتبه آمد و مرا به چای و قهوه دعوت کرد..

اما آنقدر دلهره داشتم که چیزی از گلویم پایین نمیرفت...!

میخواستم خودم را بزرگتر از آنچه هستم نشان دهم برای همین اندام لاغرم را میان پالتوی سیاهم مخفی کردم و پس از چند پیام و تماس بالاخره آمد..

اما نه با مادرش بلکه با خواهر کوچکترش درد دل طلبگی...

ما را در سایت درد دل طلبگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 60 تاريخ: پنجشنبه 26 بهمن 1402 ساعت: 15:06

صفحه بندی